تبليغاتX
کلار

کلار

خدایا...

چقدر وقتش بود که بپرم...

و تو مرا پراندی...

خیال کردم با من دشمن شده ای درست در لحظه ای که تو داشتی از کوچک ماندن نجاتم می دادی...

گویی جرعه ای که به من نوشاندی... جرعه ای داغ و سوزان اما پر از راز برای پر کشیدن...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:28  توسط شیدا کاشی  | 

به همه ی دوستای عزیزم که تبریک گفته بودن: ( تایید شده و نشده  )

 

مرسی یک دنیا و برایم دعا کنید کلی ... ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:47  توسط شیدا کاشی  | 

اگر تو نبودی... می گفتم حالم از همه به هم می خورد... از همه ... از همه...

اما تا هستی هیچ وقت نمی توانم این را بگویم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:49  توسط شیدا کاشی  | 

چه قدر دلتنگم خدای من...

چه قدر دلتنگم...

...

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست...

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست...

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست...

...

بیا بگشای در بگشای دلتنگم...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:23  توسط شیدا کاشی  | 

 

نمی دانم زنده ماندن به چه قیمت می ارزد...

این را می دانم که به قیمت ذلت نمی ارزد...

از اولین لحظه ای که خبر از دست رفتن کسانی را شنیدم که به دنبال آزادی بودند...تصویر ندا که خون از دهانش بیرون می زد. مدام در خودم می گفتم خدایا این خون ها کجا می رود؟... با تمام وجودم تمام هستی ام فریاد می زدم خدایا نگذار این خون ها خشک شود. مثل دل مادر داغداری که هرگز از از تب و تاب نمی افتد نگذار این قهرمانان جوان بروند و صدای فریادشان در این همه صدا گم شود و از یاد برود...

بگذار شبانه و مخفیانه و هر جور که می خواهند دفنشان کنند هر طور که می خواهند پشتشان بدگویی کنند هر طور که می توانند تلاش کنند که وجودشان را از اساس نفی کنند. این ها هیچ چیز را عوض نمی کند هیچ چیز را کم نمی کند هیچ چیز را پاک نمی کند.

اما نامشان را گرامی دار.پیرزوشان بدار. بگذار تب مادرانشان کمی آرام بگیرد... گمان کنند که عزیزشان برای چیز معنا داری از دستشان رفت. چیزی که لا اقل با رفتن آن ها به دست آمد.

گرچه می دانم که این ها هیچ کدام این تب را نمی خواباند...

دوستی به شدت می گریست و می گفت هیچ چیز حقیقتا هیچ چیز ارزش این را نداشت که ندا بمیرد. یک لحظه با خودم گفتم راستی که چه چیزی ارزش این فاجعه را داشت؟ این که دختر جوانی بی هیچ گناهی ناگهان بیفتد و غرق در خون بمیرد...

فکرش هم دیوانه ام می کرد. عقلم قد نمی داد و نمی دهد. هنوز هم مدام می پرسم که برای چه رفتند؟... برای چه رفتند؟... برای چه رفتند؟...

خدایا...نشانشان بده که ظلم بی جواب نمی ماند. نشانشان بده خون کسی  که از ذلت سر باز کرد و رفت بی پاسخ نمی ماند.

 

 

انی لا اری الموت الا سعاده                                   من مرگ را جز سعادت 

و الحیاه مع الظالمین                                            و زندگی با ظالمان را جز ننگ 

الا برما                                                                و خواری نمی بینم

 

امام حسن (َع)                         

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:42  توسط شیدا کاشی  |